سفر به قلب یک بدرقه؛ روایت حضور دانشگاهیان علوم پزشکی همدان در آیین وداع با رهبر شهید انقلاب
کاروان دانشگاه علوم پزشکی همدان، متشکل از دانشجویان و کارکنان، در قالب چند دستگاه اتوبوس و به همت مدیریت فرهنگی دانشگاه، شامگاه دوازدهم تیرماه راهی تهران شد تا در آیین وداع با رهبر شهید انقلاب حضور یابد.
به گزارش وبدا همدان، آن شب دیگر هیچکدام از ما «یک نفر» نبودیم؛ همه، یک دل بودیم در قامت دهها تن؛ مغموم، دلشکسته و آرام. مقصد، تنها چند ساعت با ما فاصله داشت؛ اما این سفر، سفری معمولی نبود. راهی پایتخت شده بودیم؛ همان شهری که سالها قلب تپنده انقلاب بود و اکنون میرفتیم تا با قلب خود وداع کنیم؛ میرفتیم تا تنهای خسته و دلهای سوگوارمان را بدرقهگر مردی کنیم که سالها پناه دلهای این ملت بود.
با حرکت اتوبوسها، سکوت همسفر ما شد. برخلاف بسیاری از سفرهای دانشجویی، صدای خنده و شوخی کمتر به گوش میرسید. چراغهای داخل اتوبوس خاموش بود و تنها نور کمرنگ تلفنهای همراه، چهره مسافران را روشن میکرد. یکی آرام نوحهای را از گوشی خود پخش کرده بود، دیگری روایت دیدار خانوادههای شهدا با رهبر شهید را برای همراهانش بازگو میکرد و چند نفر، اخبار و روایتهای این چند ماه را مرور میکردند. گاهی سکوت، همه فضای اتوبوس را در بر میگرفت و تنها صدای حرکت چرخها بر آسفالت جاده شنیده میشد؛ سکوتی که بیش از هر سخنی، از اندوه این سفر حکایت داشت.
چهار ماه از آن روز سرد زمستانی گذشته بود؛ اما برای ما، او هنوز زنده بود. هنوز در جان عاشقانش نفس میکشید، هنوز صدایش در گوشمان طنین داشت و هنوز باورمان نمیشد که باید برای آخرین بار در آیین وداعش حاضر شویم.
آفتاب داغ تیرماه از فراز تهران سر برآورده بود که به حرم مطهر بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی رسیدیم. کاروانهای مردمی از گوشهوکنار ایران، دستهدسته به سوی مصلی در حرکت بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، همه آمده بودند تا سهمی از آخرین وداع داشته باشند. جمعیت فراوان بود، اما هیچکس از ازدحام گلهای نداشت؛ گویی اندوه مشترک، همه را به صبری مشترک رسانده بود.
همراه همین سیل دلدادگان، با همان ناوگان حمل و نقل عمومی به سوی مصلی تهران حرکت کردیم؛ جایی که قرار بود آخرین دیدار رقم بخورد.
هرچه به مصلی نزدیکتر میشدیم، پرچمهای سرخ بیشتری در میان جمعیت به چشم میخورد؛ پرچمهایی که در نسیم تیرماه به اهتزاز درآمده بودند و شعارهای مردم، معنایی دیگر به آنها میبخشید. «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد»، «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست» و «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» شعارهایی بود که از گوشه و کنار به گوش میرسید و در فضای مصلی طنین میانداخت. هر گروه با زبان خود، اما با یک احساس مشترک، آمده بود تا آخرین وداع را به تصویر بکشد.
در مسیر، موکبهای مردمی بیوقفه از زائران پذیرایی میکردند. بطریهای آب معدنی، شربتهای خنک و بستههای غذایی، بیهیچ چشمداشتی میان جمعیت توزیع میشد و خادمان با لبخند، خستگی راه را از چهره مردم میزدودند. در کنار آنان، چادرهای امدادی هلالاحمر و نیروهای درمانی نیز آماده خدمترسانی بودند تا اگر کسی بر اثر گرمای هوا یا ازدحام به کمک نیاز داشت، بیدرنگ وارد عمل شوند.
در همین میان، یکی از دانشجویان پزشکی کاروان دانشگاه، بیآنکه کسی از او بخواهد، خود را به نیروهای امدادی رساند و آرام گفت: «اگر کاری از دستم برمیآید، خوشحال میشوم کمک کنم؛ اگر بیماری نیاز به رسیدگی دارد یا کسی دچار گرمازدگی شده، من آمادهام.» شاید همین چند جمله، بیش از هر چیز، هویت دانشگاه علوم پزشکی را روایت میکرد؛ آمده بودیم برای وداع، اما حتی در میان اندوه نیز رسالت درمانگری از خاطرمان نرفته بود.
وارد مصلی شدیم و در همان بدو ورود، نگاهها بیاختیار به سمت جایگاه کشیده میشد؛ پنج تابوت کنار یکدیگر آرام گرفته بودند؛ چهار تابوت بزرگ و در کنار آنها، تابوت کوچکی که بیش از هر چیز، دلها را میلرزاند. کودکی چهاردهماهه که در کنار بزرگترهای خانواده، همسفر این وداع شده بود. از همان لحظه، دیگر کمتر چهرهای را میشد دید که اشک بر گونه نداشته باشد.
چه صبح جانکاهی بود؛ صبح وداع. صبح آخرین دیدار. تنها تا غروب فرصت داشتیم؛ تنها چند ساعت برای وداع. مگر میشود بار سالها دلدادگی را در چند ساعت خلاصه کرد؟ مگر میتوان اندوهی را که در ژرفای جان ریشه دوانده، در یک روز به زبان آورد؟ برای روایت این دلتنگی، شاید یک عمر هم کافی نباشد.
برخلاف آنچه پیش از سفر تصور میکردیم، گرمای تیرماه نتوانسته بود از شور و حضور مردم بکاهد. جمعیت پیوسته وارد مصلی میشد و گروهی دیگر پس از ساعاتی حضور، جای خود را به تازهواردها میدادند تا هرچه بیشتر مشتاقان فرصت وداع پیدا کنند. با هر نوبت مداحی، فضای مصلی رنگ و بوی تازهای میگرفت و نوای مرثیه، اشکهای تازهای بر گونهها جاری میساخت.
مصلی آن روز حال و هوایی متفاوت داشت. اشک و دعا در هم آمیخته بود، صدای نوحه در فضای شبستان میپیچید و نگاهها، هر یک روایتی از دلتنگی را بازگو میکرد. هرکس خود را به گوشهای از شبستان رسانده بود. بعضی آرام قرآن میخواندند، بعضی زیر لب دعا زمزمه میکردند و عدهای بیآنکه سخنی بگویند، تنها چشم از جایگاه برنمیداشتند. هیچکس عجلهای برای رفتن نداشت؛ گویی همه میخواستند زمان، برای چند ساعت دیگر از حرکت بایستد. نماز ظهر و عصر را در همان فضای آکنده از اندوه اقامه کردیم و با نوای حاج مهدی رسولی و محسن محمدیپناه، باز زمزمه مرثیه، جان گرفت؛ "باید برخاست ..."
هنگامه عصر شده بود و وقت رفتن بود، اشک از چشم مرد و زن جاری بود و تمامی نداشت انگار، پیرمردی را دیدم که زمزمه میکرد من باید میرفتم عزیزدلم تو کجا؟ تو چرا؟ و زنی را دیدم که ضجه میزد ما را در این دنیای وحشتناک تنها نگذار آقاجان، نرو و همینجا بمان.
یکی از کارکنان دانشگاه که اشک از چشمانش جاری بود، زیر لب گفت: «فکر نمیکردم بتوانم از این فضا دل بکنم. انگار هرچه زمان میگذرد، رفتن سختتر میشود.»
هنگام بازگشت، همان اتوبوس، همان صندلیها و همان جاده پیش رو بود؛ اما دیگر هیچکس شبیه مسافرِ مسیر رفت نبود. بعضی سر بر شیشه گذاشته بودند، بعضی تسبیح در دست داشتند و برخی بیآنکه سخنی بگویند، تنها به تاریکی جاده خیره شده بودند. گویی هرکس بخشی از دلش را در مصلی گذاشته و اکنون با دستانی خالی، اما عهدی تازه، به همدان بازمیگشت.
آن شب که راه افتادیم، دهها نفر بودیم؛ اما یک دل. و حالا که بازمیگشتیم، هنوز همان یک دل بودیم؛ دلی که بخشی از آن، برای همیشه در مصلی تهران جا مانده بود.





نظر دهید