نجات جان یک جوان به مثابه معجزهای در مرکز قلب و عروق فرشچیان
جوانی به رغم GCS:3 اینتوبه وآریتمی قلبی (در حالت کما و دستگاه تنفس مصنوعی)، پرچم زندگی را افراشته نگه داشت.
به گزارش روابط عمومی مرکز آموزشی درمانی قلب و عروق فرشچیان، آخرین روز خرداد بود بهار آرام قدمهای آخرش را برمیداشت و گرمای تیرماه، نفسهای داغش را بر پهنهٔ روزگار میکشید. خانوادهٔ علیرضا، در آرامش آن روز گرم، حتی در گمانهای دورشان هم نمی گذشت که گردباد مصیبت، در گوشه ای کمینِ جوانِ 20 ساله آنهاست. آن روز، آفتاب سوزان بر فراز آسمان میسوخت. علیرضا، فرزند ارشد خانواده، پرتلاش و سرشار از زندگی، مشغول کار داخل دستگاه یخچال بستنیساز بود که ناگهان جریانِ بیرحمِ برق، مانند تیری سهمگین، وجودش را نشانه گرفت و در یک آن، زمان را برایش متوقف کرد. جریان برق چنان کوبنده بود که قلبِ پرتپشش از حرکت بازایستاد و سینهاش از نَفَس تهی شد.
سریعاً او را به بیمارستان آیتالله بهاری شهرستان بهار رساندند، در حالی که دیگر هیچ نشانهای از زندگی در او نبود.پرستاران و پزشکان، بیدرنگ به میدان آمدند؛ سینهاش را فشردند، شوک دادند، با مرگ جنگیدند تا جرقهای از زندگی را دوباره در وجودش روشن کنند. اما وضعش بحرانی بود: GCS:3 اینتوبه وآریتمی قلبی (در حالت کما و دستگاه تنفس مصنوعی) بیهوش، با ضربان قلبی چنان ناپایدار که گویی نخهای امید، یکی پس از دیگری پاره میشدند. اما معجزه، همیشه در پسِ ابرهای تیرهی ناامیدی کمین کرده است. گاهی خداوند، دستانِ بندگانش را وسیلهای برای جلوهگریِ رحمتش قرار میدهد. علیرضا بلافاصله به مرکز آموزشی درمانی قلب و عروق فرشچیان، منتقل می شود در آن بیمارستان، این معجزه با نامِ پزشکان، پرستاران و تمامی کسانی رقم خورد که نهتنها با دارو، که با ایمان و عشق درمان میکنند. پرستارانی که در هر تزریق، امید میبخشند و پزشکانی که با دانش و ازخودگذشتگیشان، واژهی «محال» را از قاموس زندگی میزدایند. و داستانِ علیرضا، یکی از همان روایتهای نورانیِ معجزه بود.
بستری شدن او در بخش مراقبتهای ویژهٔ قلبی (CCU2) بیمارستان قلب فرشچیان، آغازِ فصلِ دیگری از نبردِ زندگی و مرگ بود. دکتر آزاده مزینی، مانند فرشتهای بیادعا، با عشقی بیکران و تعهدی خستگیناپذیر، همراه با تیم پرستاریِ فداکار و توانمندی که با ارائه بالاترین سطح مراقبتی و حمایتهای روانی و عاطفی از خانواده بیمار، گامهای بسیار بزرگی در مسیر بهبودی او برداشتند. تلاشهای آنان چنان مؤثر بود که بارقههای امید در دل این جوان ۲۰ ساله زنده شد؛ جوانی که نهتنها با بیماری، بلکه با تمام ناملایمات ممکن جنگید و پیروز شد. .روزها همچون پیرمردی فرتوت که با پای لنگان و به سختی قدم بر می داشت و سپری می شد... چند روزی از بستری بودن علیرضا در بیمارستان می گذشت...دستگاههای ونتیلاتور، نفسهای مصنوعی را به ریههای بیحرکتش میفرستادند و داروها، آرامآرام در رگهایش جاری میشدند. خانوادهاش، با چشمانی اشکبار و دلی لرزان، هر لحظه منتظرِ نشانهای بودند؛ نشانی که امید را در باور آنان دوباره سبز کند.
و سرانجام در یکی از روزهای پایانیِ تیرماه، زمانی که تابستان به اوجِ گرمای خود رسیده بود، معجزه رخ داد. علیرضا چشمانش را گشود، گویی از خوابی طولانی بیدار شده بود.دیگر برای نفس کشیدن، نیازی به دستگاه نداشت؛ و نفسهایش آزادانه پرواز می کردند. و آن روز فرارسید؛ روزی که با پای خود و با رضایتمندی کامل همراهان از بخش ccu2ترخیص گردید و از بیمارستان بیرون آمد، در حالی که آفتابِ زندگی یکبار دیگر بر چهرهاش میتابید. او هنوز در آغاز راه جوانی است، و مسیری طولانی پیشِ رو دارد، مسیری که انشاءالله با سلامتی و شادی پیموده خواهد شد. اما یک چیز را یقین دارم: فداکاریهای بیشائبهی پزشکان و پرستارانِ این مرکز ، همیشه در خاطرش زنده خواهد ماند،. دستانی که او را از ورطهی نیستی بازگرداندند، چشمانی که برای زندگیِ او اشک ریختند، و قلبی که بیمنت برای نجاتش کوشید./خ





نظر دهید